المحقق الأردبيلي

709

حديقة الشيعة ( فارسى )

خدمت امام محمد باقر عليه السّلام و سؤال كردم كه حق مرد مؤمن بر حق تعالى چيست ؟ به جواب من ملتفت نشد تا آنكه من سؤال را مكرّر كردم در نوبت سيّم در جواب فرمود كه حق مؤمن بر حق تعالى آن است كه اگر به آن نخله بگويد كه به سوى من بيا ، بيايد و اشاره به درخت خرمائى نموده كه در آن برابر بود . عباد گويد : به خدا قسم كه ديدم آن درخت راهى شد و به طرف ما مىآمد و چون آن حضرت ديد كه آن نخله روانهء خدمت است و نزديك شد اشاره به او كرده فرمود كه بر جاى خود قرار گير كه من نقل مىكردم و مثل مىزدم ، ترا نطلبيده بودم . پس آن درخت به جاى خود رفته به حال اول قرار گرفت . و ايضا در كتاب « خرايج » مسطور است « 1 » كه جمعى به ديدن امام عليه السّلام مىرفتند و چون به دهليز خانه رسيدند شنيدند كه شخصى به عبارت عبرانى چيزى مىخواند و مىگريد به آواز حزين به نحوى كه آن جمع نيز به گريه در آمدند . چون رخصت دخول حاصل كردند به غير از آن حضرت كسى را نديدند پرسيدند كه يا بن رسول اللّه ! عبارت عبرانى شنيديم و به غير از شما كسى درين منزل نيست ؟ فرمودند : بلى ! مناجات الياس پيغمبر به يادم آمد ساعتى حق تعالى را به آن مناجات ياد نمودم و مرا به گريه در آورده بود . و ايضا در « فصول المهمّه » و « كشف الغمّه » و « خرايج » « 2 » مذكور است و از عاصم بن حمزه مروى است كه گفت در خدمت امام عليه السّلام بودم و با سليمان بن خالد به جائى مىرفتيم ، دو شخص به او دوچار شدند فرمود كه اين هر دو دزدند ، به غلامان امر فرمود كه هر دو را نگاه داشتند و به سليمان ، گفت : برين كوه برآى در آنجا غارى است و در آن غار دو كيسه زر سر به مهر است آن را نزد من بيار . سليمان رفت و آن دو كيسه را آورد و چون به مدينه برگشتيم حاكم جمعى را گرفته در شكنجه داشت .

--> ( 1 ) . كتاب الخرائج ج 1 ، ص 286 . ( 2 ) . كشف الغمه ج 2 ، ص 144 ؛ الخرائج ج 1 ، ص 276 .